نوشتهشده به وسیلهی: modir در: می 27, 2007
گفتم سلام . گفت سلام . گفتم چطوري اين روزها ؟ گفت مثل هميشه . گفتم اذيت نمي شوي ؟ گفته نه . باهاش رفاقت مي كنم . مثل هميشه . گفتم شنيده اي كه مسابقه است . گفت از اول هم مسابقه بود . اصلا همين طور نيت كرده بوديم . گفتم چطوري ؟ گفت دوركعت جهاد عشق به قصد قربت . گفتم پرسيدن كيا خرمشهر رو آزاد كردن . خنديد و گفت فرشته بودن انگار . دقيقا نمي دونم . آخه خوب نمي شناختمشون . گفتم امام مي گفت خرمشهر رو خدا آزاد كرده . گفت امام راست گفته . گفتم پس شما چي ؟ گفت هيچي ما فقط مسابقه مي داديم .
نظر لطف دوستان