Posted by: modir on: اکتبر 30, 2007
امروز صبح از راديو فهميدم و ياد اين شعرش افتادم :
نه ، جز اينم آرزويي نيست …
هرچه هستي باش اما باش .
اما حيف كه نشد كه …
مي خواهمت چنان که شب خسته خواب را
مي جويمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده دمان آقتاب را
بي تابم آن چنان [...]
Posted by: modir on: اکتبر 26, 2007
اول ممنون از خانم محتشمي كه منو به اين بازي دعوت كردن .
دوم اينكه من از اين بازي بدم مياد ولي شما باور نكنيد .
سوم اصل مطلب : من كيستم ؟ عجله نكنيد ، بزاريد تمركز كنم . الآن مي گم .
خودتو معرفي كن : من ياسرم از نوع حمزه لوي آن . من دانشجويم [...]
Posted by: modir on: اکتبر 20, 2007
گفت : چرا چشات داره اشك مي كنه ؟
گفتم : تو متوجه نمي شي ؟ اين يك داستان عاشقانه است .
گفت : پس داري گريه مي كني ؟
گفتم : خب دارم سعي ام رو مي كنم .
بگذر ز من اي آشنا چون از تو من ديگر گذشتم .*
*ترانه اي بود با صداي عارف .
Posted by: modir on: اکتبر 15, 2007
دو سه هفته پيش كه داشتيم اسباب كشي مي كرديم ( چرا نگفتم ؟ ولش كن ) اتفاقي دفتر شعر بچگي هامو پيدا كردم تقريبا مال سيزده چارده سالگي هام بود . شعرايي كه گفته بودم خيلي با حال بود و تازه فهميدم عجب استعدادي بودم اون موقع ها . حالا يكي از شعرايي كه [...]
Posted by: modir on: اکتبر 7, 2007
كمي غم انگيز است اما بعضي وقت ها سكوت تو حرف هايي را به خاطرم مي آورد .
مولانا : من از او بجز جمالش طلبي دگر ندارم .
نظر لطف دوستان