نوشتهشده به وسیلهی: modir در: فوریه 16, 2008
باد سرد به صورتم می خورد ، تو همین طور که گاز بیشتری به موتورت می دهی جک تعریف می کنی ، خنده ام می گیرد . لب های خشک ام تحمل نمی کنند و خون فواره می زند . لنگ را پرت می کنی روی صورتم تا خون را پاک کنم . لنگ را گوله می کنم و روی لب هایم فشار می دهم . تا خون بند بیاید از بوی بنزین مست می شوم . تا فرح زاد راهی نمانده حرف ها می ماند برای راه برگشت . حرف هایی تکراری اما دوست داشتنی . اصلا همه چیز تکراری است ، از آن چهار سیخ جیگر گرفته تا چای و دو سیب و برای تنوع شاید هم نعنا و در آخر اصرار و انکار تو و من برای کشیدن و نکشیدن . من چایی می خورم تو دو سیب دود می کنی . تو سعید حداد برای من بلوتوث می کنی و من محسن نامجو . تو از رضا خرچنگ و ممد کلان حرف می زنی و من از خانه ترانه و چلچراغ . عجیب داریم با هم تا می کنیم . عجیب داریم با هم برر می خوریم . عجیب داریم با هم روزگار می گذرانیم . شاید هر دو هفته یک بار هم نبینمت ولی احساس برادرانه ای نسبت به تو دارم و همین قدر می دانم که این حس در تو هم کم نیست . اما دروغ چرا همه ی اینها حکایت از تنهایی های ما دارد . حکایت انسان هایی که آنقدر در مفهوم تنهایی غرق شدند که خود تنها شدند و یا خودٍ تنها شدند . و آنقدر زمان گذشت که ما درک نکردیم که دوست داشتن همان چیزی است که بارها آن را به ما تعارف کردند و ما نپذیرفتیم ؛ در ایستگاه های اتوبوس ، در نیمکت های انتهای کلاس ، در میهمانی شب های عید و لابلای تقویم های کهنه و کتاب های هندسه که شاهد عاشقانه ترین رویداد های تاریخند . و حالا هم اگر با این همه تفاوت هنوز باهم هستیم ،
اگر پشت همدیگر را گرفته ایم و اگر برای دل مشغولی های همدیگر دلمان شور می زند فقط برای یک چیز است ، فقط برای اینکه در انتهای هر سفر ، در انتهای هر خستگی و دلزدگی از زمین و زمان می توانیم بدون این که چیزی را فراموش کنیم ، ساعت ها با هم تانگو برقصیم .
فوریه 19, 2008 در 1:32 ب.ظ
سلام، زیبا بود. به روزم و منتظر حضور سبزتون![گل]
مدیر : ممنون