مدير

ترانه

Posted by: modir on: فوریه 22, 2008

دلتنگت شده بودم ، قلم و كاغذي برداشتم ، كمي فكر كردم و ترانه اي متولد شد اما نگران نباش اين جا نمي نويسمش ، راستش را بخواهي حسابي اهلي شده ام .

آيت الله طباطبايي : عمري گذشت در غم هجران روي دوست .

هی مرد بیا تانگو برقصیم

Posted by: modir on: فوریه 16, 2008

باد سرد به صورتم می خورد ، تو همین طور که گاز بیشتری به موتورت می دهی جک تعریف می کنی ، خنده ام می گیرد . لب های خشک ام تحمل نمی کنند و خون فواره می زند . لنگ را پرت می کنی روی صورتم تا خون را پاک کنم . لنگ را گوله می کنم و روی لب هایم فشار می دهم . تا خون بند بیاید از بوی بنزین مست می شوم . تا فرح زاد راهی نمانده حرف ها می ماند برای راه برگشت . حرف هایی تکراری اما دوست داشتنی . اصلا همه چیز تکراری است ، از آن چهار سیخ جیگر گرفته تا چای و دو سیب و برای تنوع شاید هم نعنا و در آخر اصرار و انکار تو و من برای کشیدن و نکشیدن . من چایی می خورم تو دو سیب دود می کنی . تو سعید حداد برای من بلوتوث می کنی و من محسن نامجو . تو از رضا خرچنگ و ممد کلان حرف می زنی و من از خانه ترانه و چلچراغ . عجیب داریم با هم تا می کنیم . عجیب داریم با هم برر می خوریم . عجیب داریم با هم روزگار می گذرانیم . شاید هر دو هفته یک بار هم نبینمت ولی احساس برادرانه ای نسبت به تو دارم و همین قدر می دانم که این حس در تو هم کم نیست . اما دروغ چرا همه ی اینها حکایت از تنهایی های ما دارد . حکایت انسان هایی که آنقدر در مفهوم تنهایی غرق شدند که خود تنها شدند و یا خودٍ تنها شدند . و آنقدر زمان گذشت که ما درک نکردیم که دوست داشتن همان چیزی است که بارها آن را به ما تعارف کردند و ما نپذیرفتیم ؛ در ایستگاه های اتوبوس ، در نیمکت های انتهای کلاس ، در میهمانی شب های عید و لابلای تقویم های کهنه و کتاب های هندسه که شاهد عاشقانه ترین رویداد های تاریخند . و حالا هم اگر با این همه تفاوت هنوز باهم هستیم ، <<یاسر �مزه لوی>>اگر پشت همدیگر را گرفته ایم و اگر برای دل مشغولی های همدیگر دلمان شور می زند فقط برای یک چیز است ، فقط برای اینکه در انتهای هر سفر ، در انتهای هر خستگی و دلزدگی از زمین و زمان می توانیم بدون این که چیزی را فراموش کنیم ، ساعت ها با هم تانگو برقصیم .

فقر

Posted by: modir on: فوریه 10, 2008

به خاطر بیکاری از هم جدا شدن . تمام عکسای دو نفره ای که داشتن رو از کامپیوتر پاک کرد . حالا سال هاست که یه فوتوشاپ کار ماهره و درآمد خوبی داره .

عشق قورباغه ای

Posted by: modir on: فوریه 6, 2008

عشق قورباغه ای داستان پسرکی است که عاشق شده بود ، یه عشق قورباغه ای . نه بیشتر ، نه کمتر . فقط همین .

پسرک اسکل تر از این بود که متوجه این مسائل بشه . همین که فهمیده بود مسئله ای وجود داره خودش شاهکار بود . چند وقتی هم به این فکر کرد که مسئله چیه ، تازه وقتی فهمید قضیه چیه فکر کرد که باید حلش کنه . شروع کرد به نوشتن و نوشتن و نوشتن . از هر دری می نوشت ، رفت و یه وبلاگ توی بلاگفا برای خودش درست کرد و شد آی تی نویس چند وقتی هم سیاسی نوشت و بعدش شروع کرد شعر گفتن و حتی بعضی وقتها ورزشی هم می نوشت . کارش گرفته بود و گر و گر هیت و کامنتش بالا می رفت . ولی هنوز مشکلش حل نشده بود . هنوز شبا سرشو می کرد زیر لحاف و زار زار گریه می کرد . همین طور می گذشت تا اینکه با وردپرس آشنا شد و وبلاگ قبلیشو در یه حرکت نمادین ترکوند و اومد وردپرس و باز هم همون حکایت قبلی و دوا نشدن دردش . مشکل مهمش تو هر دوتا وبلاگش این بود که هر مطلبی می نوشت آخر یه جوری به عشق و قورباغه ربط پیدا می کرد . حتی شده با سیم رابط . این قضیه همیشه تو کامنت ها هم مورد سوال بود . یه جورایی اصلا کلمات عشق و قورباغه شده بودن کلمات کلیدی وبلاگش باور ندارید تو گوگل سرچ کنید . از اون ور معشوقه پسرک هم یه وبلاگ داشت تو پرشین بلاگ که یکی دو ماهی یه بار آپ می شد و برای هر پستش سیصد چارصد تا نظر می نوشتن . پسرک در برابر عشقش هیچ بود واسه همین هیچ وقت جرات نمی کرد به وبلاگ عشقش نزدیک بشه و فقط فید اونو مطالعه می کرد و بعد مثل همیشه کلشو می کرد زیر لحاف و … . شبا خواب می دید داره تو وبلاگ معشوقه اش کامنت می ذاره و این شده بود آرزوی پسرک . بلاخره یه روزی رسید که پسرک تصمیم گرفت عشق شو ابراز کنه ، رفت کت و شلوارشو پوشید و موهاشو آلاگارسنی کرد و دکمه پاور کامپیوتر رو با بسم الله بسم الله گفتن فشار داد و به اینترنت کانکت شد . آدرس رو که وارد کرد متوجه شد وبلاگ عشقش تو فایر فاکس بهم ریخته نشون می ده . نتیجه این شد که فهمید فایرفاکس آشغاله و اونو آنیستال کرد و اینترنت اکسپلور رو با افتخار باز کرد . وبلاگش خیلی سنگین بود و بعد یه ربع صفحه کامل لود شد . خیلی آروم روی لینک کامنت مطلب آخر کلیک کرد . خوب می دونست که نفر دویست و بیست و دومیه که برای این مطلب کامنت می ذاره . وقتی کامنت های بقیه رو خوند تازه متوجه شد چقدر رقیب داره ولی سعی کرد دلسرد نشه ، متن بلندبالایی رو که در رسای عشقش نوشته بود رو از توی ورد کپی کرد و دکمه ی ارسال نظر رو زد و وقتی با پیام بعد از تایید نظر شما نمایش داده می شود روبرو شد متوجه شد نفر دویست بیست و دوم هم نبوده . از عجیب ترین قسمت های وبلاگ لینک فلیکر بود که پر بود از عکسای عشق ابدی پسرک . پسرک که از اومدن به وبلاگ سرخورده شده بود تنها منبع آرامششو اون لینک فلیکر دید و تمام عکساشو همون شب دانلود کرد . چند وقتی بود دیگه به وبلاگ عشقش سر نمی زد و اینترنت هم نمی رفت . فقط هر شب عکسای عشقشو تماشا می کرد و شب به شب کلشو می کرد زیر لحاف و … . پسرک که متوجه شده بود هیچ جوره نمی تونه به عشقش برسه تصمیم گرفت مثل یه عاشق واقعی تا آخر عمر با عکس های اون تنها بمونه . دیگه پیکسل به پیکسل عکسها رو هم از بر شده بود و حالا داشت به برداشت های تازه ای از عکس ها می رسید . اوایل اگه با عکسی حال نمی کرد سریع پاکش می کرد ولی بعد از این که تصمیم گرفت همه عکساشو داشته باشه تازه داشت می فهمید چرا تو تمام نوشته هاش ناخود آگاه به قورباغه اشاره می کرده . بله دوشیزه خانم صاحب قلب پسرک تو بعضی عکس ها بد شبیه قورباغه بود و این تو بعضی از عکس ها و فقط با دقتی که پسرک داشت مشخص می شد . پسرک سوراخ دعا رو پیدا کرده بود . تازه فهمید چرا انقده نا خود آگاه کلمه قورباقه رو تو وبلاگش استفاده می کنه و شروع کرد حالت های قورباغه ای عکس های دوشیزه خانم رو پیدا کردن و درست کردن کلکسیون عکس های قورباغه ای . به خودش گفت اینجوری یواش یواش این عشق از بین می ره . چند وقتی گذشت و دید نخیر انگار نه انگار . ولی چون این آخرین راه رهایی پسرک بود خودشو زد به اون راه و گفت اه من اسکل عاشق عجب قورباغه ای شده بودم ها . راه نسبتا خوبی بود و یواش یواش هورمون های عشقیش فروکش کرد و زندگی دوباره شیرین شد . سالها بعد وقتی پسر پسرک عاشق شد ، پسرک سعی کرد به پسرش بفهمونه که دختر مورد علاقه اش مثل یه علف هرزه ولی پسر حرفی زد که پسرک رو دیونه کرد . خب آخه حق داشت علف باید به دهن بزی شیرین بیاد .

شاعر همیشه بارانی

Posted by: modir on: فوریه 2, 2008

دلم دوباره زمین گیر می شود بی تو

اسیر حلقه زنجیر می شود بی تو

هوای خانه ی من از هوای رویا بود

هوای خانه چه دلگیر می شود بی تو

در این سکوت های بی اشاره و مبهم

سرود من ترانه ی شبگیر می شود بی تو

کتاب شعر تو اینجاست ، اما دوست

کتاب شعر جهان پیر می شود بی تو

تمام حرف من ، ای شاعر همیشه بارانی

نگاه خسته ام از عشق سیر می شود بی تو

زمین که مادر گلهاست هم نمی دانست

چقدر باور من پیر می شود بی تو

گفتی غزل نمی شود این حرف های بی مثال

مغزول من بیا و ببین ، دیر می شود بی تو

<<یاسر حمزه لوی>>

نکته : غزل رو برای مراسم بزرگداشت دکتر قیصر امین پور گفته بودم که مورد لطف دوستان موسسه همشهری قرار گرفت . یادش شاد .

ترانه می سوزد 2

Posted by: modir on: ژانویه 29, 2008

در راستای مطلب قبلی در همین رابطه که بعضی از دوستان زیاد متوجه نشده بودند .

ترانه می سوزد ، زیاد هم موضوع عجیب و غریبی نیست ، یعنی مربوط این چند ساله هم نیست . ترانه هم مثل هر سبک و شیوه ی جدیدی که در زمینه ادبیات و بخصوص شعر ( داستان تکراری نیما و شعر نیمایی ) بوجود می آید از ابتدای تولد مورد بی مهری های زیادی قرار گرفته است که بسیاری از آنها از سر نا آگاهی و بسیاری هم مغرضانه بوده و هست . اتفاقا در مورد ترانه این بی مهری ها بسیار بیشتر بوده و هست . طوری که می شود گفت بجز جمع محدودی بقیه اصحاب ادب و حتی خود دوستداران ترانه خواسته یا ناخواسته به ترانه آسیب می زنند و این فقط یک طرف ماجرای ترانه ی امروز ماست . روی دیگر سکه نگاه های محدود و سطحی وزارت ارشاد به این موضوع مهم است که در اهمیت آن همین کافی که این ترانه ها روی ملودی هایی می نشینند که قرار است خاطرات دنیای جوانی نسل ما را رقم بزنند . به نظر من سه گروه به ترانه ضربه می زنند :

گروه اول خود اصحاب ادب ، اصحاب ادبی که خوش ندارند رشد و بلوغ ترانه را ببینند و شعر را فقط در نوع کلاسیک آن می پسندند و بسیاری از آنها واقعا دارای این اعتقاد قلبی هستتند که ترانه نمونه ی یک متن فاخر ادبی نمی تواند باشد . این ها احتمالا پسران همان پدرانی هستند که روزگاری نچندان دور شعر نو را شعر ندانستند و نیما را شاعر . این گروه بزرگترین ضربه را به ترانه وارد می کنند . و این گونه است که ترانه یتیم می شود .

تو به حافظ به حقیقت به غزل دلخوش باش من به افسانه به نیما به تو می اندیشم

گروه دوم دوستانی هستند که از روی عشق و علاقه به این سبک از آن حمایت می کنند که بعضی اوقات دوستی خاله خرسه می شود . این گروه که اکثرا جوانان تشکیل دهنده آن هستند نیز ضربات عجیب و غریبی به ترانه می زنند . ساده ترین و مهم ترین آن ها هم دلیل علاقه مندی این طیف به ترانه است که ترانه را سبکی ساده و راحت می نامند و بعد از دو سه تا ترانه نوشتن فکر می کنند استاد شده اند . بقول آقای ایمان در حال حاضر روزانه دو ترانه سرا و یک خواننده در ایران متولد می شود . نا آگاه از این موضوع که پیش زمینه ی ترانه سرایی آشنایی کامل با سبک های گذشته و مطالعات عمیق در متون کلاسیک است . این موضوع در بعضی از دوستان به قدری محسوس است که دیگر حتی حاضر نیستند ترانه هایشان را به نظر خواهی اساتید معدود ترانه بگذارند و خود داعیه استادی دارند . در این میان هم چیزی که حاصل می شود ترانه های زیر زمینی و لس آنجلسی است که کمتر ترانه ای بدرد بخور در آن ها پیدا می شود .

ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان

گروه سوم اما مسئولان فرهنگ مملکت هستند که هر چند به نظر می رسد از روی دلسوزی ولی ناآگاهانه تیشه به ریشه ترانه می زنند . در این وانفسا نه زور عاشقان ترانه به ممیزی ترانه در وزارت ارشاد می چربد و نه خود این وزارت فکری به حال ترانه می کند . در حالی که بهتر است به جای این فیلتر های شدید در شورای شعر و ترانه کمی هم به بحث آموزش ترانه بپردازند و ترانه را از این یکنواختی و مزمون های تکراری خارج سازند . جایی که به دلیل ایجاد حساسیت های بی مورد ترانه های اجتماعی به تعداد انگشتان دست رسیده در حالی که هدف خود وزارت ارشاد رسیدن به همین ترانه هاست ( البته با مشخصات دلخواهشان ) و هر روز شاهد رشد بی اندازه ی ترانه های نفرینی و عشق سوخته ای هستیم که اگر از زیر دست ممیزی هم خارج نشود می شود ترانه ی زیر زمینی و لس آنجلسی و ما هم صبح تا شب آن را زیر لب زمزمه می کنیم .

از تو نوشتن ، قدغن / گلایه کردن قدغن / عطر خوش زن قدغن / تو قدغن ، من قدغن .

برای حسن خطام داستان ترانه هم قسمتی از ترانه ی بوی خوب گندم شهریار قنبری رو می نویسم ترانه ای اجتماعی که شهریار رو تا زندان اوین هم می بره . اگه این ترانه امروز گفته می شد می کردنش ترانه ی ملی و کلی هم بهش افتخار می کردن . باور بفرمایید .

شهر تو ، شهر فرنگ آدم هاش ترمه قبا

شهر من ، شهر دعا همه گنبداش طلا

تن تو ، مثل تبر تن من ریشه ی سخت

تپش عکس یه قلب مونده اما رو درخت

بوی گندم مال من ، هرچی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من ، هرچی می کارم مال تو

نکته : هر چند مشکل یکی دو تا نیست ولی امیدوارم با استعفای این دوستان حداقل مسئولان فرهنگ مملکت کمی بخودشان بیایند .

مسئله پلتفرم است چه blu-ray چه ویکیا

Posted by: modir on: ژانویه 27, 2008

چه blu-ray سونی و چه موتور جستجوی ویکیا ؛ مسئله پلتفرم است .

لری وایزلی به شرکت ها توصیه می کند که وقت و نیروی بیش از اندازه ای را صرف ابداع وسایل جدید نکنند . او توصیه می کند که در عوض شرکت ها بهتر است به دنبال پلتفرم های جدیدی باشند که رشدشان را در آینده تضمین خواهد کرد . همین حالا دو پلتفرم جدید یکی موتور جستجوی جدید جیمی ویلز به نام ویکیا و فرمت dvd جدید سونی به نام blu-ray را داریم که به نظر می رسد دقیقا بر اساس نظر وایزلی شکل گرفته باشند . در سایه حمایت انحصاری کمپانی برادران وارنر از فرمت blu-ray بنظر می رسد که فرمت آینده dvd همین باشد و hd-dvd که تحت حمایت توشیبا و مایکروسافت قرار داشت شانس چندانی ندارد . کلید موفقیت در ساخت پلتفرم های جدید این است که پلتفرم جدید تا حد ممکن با برنامه های کاربردی مختلف سازگار باشد و این سازگاری با سرعت زیادی گسترش پیدا کند . من هیچ شکی ندارم که ویکیا موفق خواهد شد چون اپن سورس جهان بینی اصلی آن است . در اثبات این ادعا توجه شما را به این حقیقت جلب می کنم که ویلز همین حالا هم آلگوریتم موتور جستجوی ویکیا را به صورت اپن سورس منتشر کرده و بر خلاف گوگل مخالفتی با دخالت دیگران در آن ندارد .

از سوی دیگر سونی علاقه عجیبی به سیستم های بسته دارد و بنابراین می توان انتظار داشت که blu-ray  با مشکلات زیادی مواجه شود . سونی هنوز هم ساختاری سنتی دارد و به مهندسانش بیش از حد متکی است . تغییر این نگرش برای سونی بسیار مشکل بوده است . blu-ray  شاید آخرین فرصت سونی برای تغییر این نگرش و وارد شدن به جمع شرکت های بزرگ و تاثیرگذار دنیای الکترونیک باشد سونی باید از طریق دادن مجوز ساخت و بهره برداری از blu-ray به شرکت های دیگر فرآیند مهاجرت کاربران را سرعت ببخشد . هوارد استرینگر مدیر عامل سونی حالا پلتفرمی را در اختیار دارد که اگر درست از آن استفاده شود می تواند باعث رشد ابتکار و درآمد شرکتش به صورت توامان شود .

منبع  : بیزنس ویک ترجمه در عصر ارتباط

نقد مدیر : بنظر می رسد پیشنهاد آقای وایزلی به شرکت ها بیش از حد خوشبینانه و سرسری است . جمله اول تشویق شرکت ها به ایجاد پلتفرم و دست کشیدن از ابداع وسایل جدید است . آقای وایزلی توجه نمی کند که ایجاد پلتفرم خود بخشی از ابداع وسایل جدید است و اگر وسیله جدیدی ابداع نشود پلتفرمی وجود نخواهد داشت . هرچند که این پیشنهاد برای کوتاه مدت ممکن است با موفقیت همراه باشد و شرکت های کوچکی بتوانند از این راه خود را به سرمایه و شهرت برسانند و بعد توسط شرکت های بزرگ خریداری شوند و یا شرکت معظمی مثل سونی بتواند از آن در پیشبرد اهداف کوتاه مدت خود بهره ببرد . ولی قرار دادن این جمله به عنوان سیاست اصلی یک شرکت به عظمت و قدرت سونی اشتباه است .

هرچند در هر دو مثال آقای نویسنده واقعا مسئله مسئله ی پلتفرم است ولی دنبال کردن و پر و بال دادن به یک پلتفرم در دنیای وب با رویکرد اپن سورس با دنیای واقعی که باید به جنگ با وسایل الکترونیکی شرکت های رقیب رفت بسیار متفاوت است . توجه به این نکته که پروژه ویکیا حداقل در حال حاضر یک پروژه درآمدزا نیست بسیار مهم است و خود نشان دهنده اشتباه بودن این مقایسه است . موفقیت از دیدگاه صاحبان ویکیا تعریف متفاوتی با آنچه که برای سونی تعریف می شود دارد . پس نمی توان انتظار داشت سونی دست از رویه ی گذشته خود بردارد و امتیازات و حق تجاری خود را به همین راحتی از دست بدهد . شاید با این عمل در ابتدا موفق شود و بتواند فرمت blu-ray را بر فرمت hd-dvd پیروز گرداند ولی در واقع این به قیمت از دست رفتن امتیازات انحصاری این محصول خواهد بود . پس باید به سونی حق داد که در این زمینه محافظه کارانه تر عمل کند . این نسخه هیچ وقت به درآمد پایدار نمی رسد .

قضاوت بسیار ساده است به نظر شما بریتانیکا ( دایره المعارف رسمی بریتانیا ) بهتر است یا ویکی پدیا ؟ خب شما دوست دارید صاحب امتیاز ویکیپدیا باشید یا انکارتا ؟ خیلی از ما در جواب سوال اول می گوییم ویکی پدیا و در جواب سوال دوم انکارتا مسئله از دیدگاه مشتریان ممکن است پلتفرم باشد . ولی از دیدگاه سرمایه داران بهره دهی است حال می خواهد پلتفرم باشد یا هرچیزی که شما اسمش را می گذارید . در واقع مسئله مسئله ی پول و صورت های مالی است .

ترانه می سوزد .

Posted by: modir on: ژانویه 25, 2008

استعفای دسته جمعی استاد محمد علی بهمنی ، اهورا ایمان و عبدالجبار کاکایی از شورای شعر وزارت ارشاد .

نکته : قضیه به یک ماه نیم پیش بر می گرده که بخاطر تعطیلی وبلاگ الان منتشر می شه ولی اهمیت فراوانی داره . حتما مطالعه کنید .

مدیر برگشت

Posted by: modir on: ژانویه 4, 2008

دلم جرئتش قطره ای بیش نیست             تو  ای  عشق  او  را  به  دریا  ببر

سلام به دوستان عزیزم که هنوز این وبلاگ رو فراموش نکردن . از این که توی این چند ماه من رو فراموش نکردید ممنون . از دوستانی که با کامنتاشون توی پست آخر ( که وردپرس نمی دونم چه بلایی سرشون آورد ) یا تلفنی یا حضوری ابراز محبت کردن هم بی نهایت ممنونم . بی نهایت ممنونم بخاطر اینکه دیدم حداقل برای یک عده معدودی هم که شده ادامه کار این وبلاگ مهم هست .

اما در مورد تعطیلی وبلاگ تنها دلیلش تغییر بود مقداری در خودم و مقداری در وبلاگ . امیدوارم این تغییر تغییر خوبی باشه و از این به بعد با بلاگ و بلاگر بهتر و مفید تری هم راه باشید که چشم امیدم به همراهی دوستان است .

 به علت تغییراتی که گفتم از دوستانی هم که همیشه اینجا را می خونن و هیچ وقت ابراز وجود نمی کنن ممنونم که همین خوندن شون هم نشونه ی محبت اوناس . هرچند که از سه چهار نفر انتظار بیشتری دارم .

از این به بعد سعی می کنم فاصله ی بین نوشتنم بیشتر از دو روز نشه و طبق معمول گذشته جواب نظرات دوستان رو هم در همون بخش نظرات می نویسم .

لینک تعدادی از دوستان وردپرسی هم به لیست دوستان اضافه کردم .

تو این چند وقت که فقط کامنت می ذاشتم چند جا قول دادم که درباره چند موضوع مختلف مطلبی بنویسم که اونا رو هم یواش یواش عملی می کنم .

و نکته آخر اینکه مقداری هم به سر و شکل اینجا رسیدم و آب و جاروش کردم که حس نوشتن و خوندن زیادتر بشه ( البته دسته بندی ها یکم هنوز مشکل دارن ) . خلاصه کلام اینکه مدیر که ما باشیم برگشته ، همین دور و براست ، دوباره داره می نویسه و امیدواره به همراهی شما دوستان .

ممنون همگی .

 پ . ن : متاسفانه وردپرس با یه عملیات متحیر العقول تمام کامنت های محبت آمیز شما دوستان رو که برای مطلب “مدیر می رود ” گذاشته بودید پاک کرد از همین جا از تک تک شما پوزش می خوام . مطلب رو تونستم برگردونم ولی کامنت ها رو نه . ( مکافاتی بود تا وبلاگ رو دوباره درست و راست کردم )

مدیر می رود تا …

Posted by: modir on: نوامبر 10, 2007

كفگير به ته ديگ خورده بود …

بايد مي رفتم .

كفگير به ته ديگ خورده بود و ديگر هيچ پرنده اي را سير نمي كردم .

كوله ي خالي ام را برداشتم و…

خدا حافظ رفيق .

<< یاسر حمزه لوی >>

پ . ن : مدیر می رود تا تکلیفش را با خودش مشخص کند . مدیر می رود تا ببیند با این چهل ، پنجاه نوشته ای که هنوز پست نکرده است باید چه کند . مدیر می رود تا شاید بازگشت بهتری داشته باشد . مدیر به مدت سه ماه چیزی نمی نویسد .

پ . ن : از همه دوستانی که در این جا نظر می گذاشتند کمال تشکر را دارم . فعلا به مدت سه ماه آسوده بخوابید که اینجا چیزی نوشته نمی شود . در این مدت حضورم در بخش نظرات دوستان است .

فقط همین .

مدير

داني از زندگي چه مي خواهم ؟ من تو باشم...تو...پاي تا سر تو . زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو ... بار ديگر تو

آبونه شوید

برگه‌ها

a

بينندگان

  • 14,945 نفر