مدير

گرگ و ماهي

Posted on: مه 1, 2007

ساعت چهار بعدازظهر هوا ابري ابري بود توي خونه نشسته بودم و داشتم با ماهيم بازي مي كردم . به مامان مي گفتم نگاه كن چقدر هوا ناريكه انگار ساعت 8 شبه . يه دفعه بارون گرفت انگار دوش آب باز كرده باشي . دو دقه هم طول نكشيد ولي وقتي تموم شد انگاري يه پرده سياه از رو آسمون برداشته بودن هوا روشن شده بود . مامان ميگه بچه كه بودن وقتي اينطوري مي شده مي گفتن گرگ داره ميزاد يعني گرگ داره بچه به دنيا مياره حالا چرا اينطوري مي گفتن نمي دونم يا چرا من اينارو اينجا نوشتم رو هم نمي دونم .

نكته : » با ماهيم بازي مي كردم » راستش اين ماهي رو براي عيد خريديم جفتش عيد نشده مرد ولي خودش هنوز زنده س جالبه كه روز بروز هم سرحال تر مي شه اولين ماهي قرمزيه كه مي بينم انقدر سرحاله چند روزيه وقتي از كنار تنگ آبش رد مي شم سرشو مياره رو آب و تكون مي ده . نمي دونيد با چه ولعي تيكه هاي نوني رو كه براش ميريزم مي خوره . سيرايي هم نداره . فكر كنم وقتي بميره ( اگه بميره ) براش مجلس ختم بگيرم .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

مدير

داني از زندگي چه مي خواهم ؟ من تو باشم...تو...پاي تا سر تو . زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو ... بار ديگر تو

آبونه شوید

صفحه‌ها

بيشترين كليك شده ها

  • هیچکدام

بينندگان

  • 22,223 نفر
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: