مدير

عشق قورباغه ای

Posted on: فوریه 6, 2008

عشق قورباغه ای داستان پسرکی است که عاشق شده بود ، یه عشق قورباغه ای . نه بیشتر ، نه کمتر . فقط همین .

پسرک اسکل تر از این بود که متوجه این مسائل بشه . همین که فهمیده بود مسئله ای وجود داره خودش شاهکار بود . چند وقتی هم به این فکر کرد که مسئله چیه ، تازه وقتی فهمید قضیه چیه فکر کرد که باید حلش کنه . شروع کرد به نوشتن و نوشتن و نوشتن . از هر دری می نوشت ، رفت و یه وبلاگ توی بلاگفا برای خودش درست کرد و شد آی تی نویس چند وقتی هم سیاسی نوشت و بعدش شروع کرد شعر گفتن و حتی بعضی وقتها ورزشی هم می نوشت . کارش گرفته بود و گر و گر هیت و کامنتش بالا می رفت . ولی هنوز مشکلش حل نشده بود . هنوز شبا سرشو می کرد زیر لحاف و زار زار گریه می کرد . همین طور می گذشت تا اینکه با وردپرس آشنا شد و وبلاگ قبلیشو در یه حرکت نمادین ترکوند و اومد وردپرس و باز هم همون حکایت قبلی و دوا نشدن دردش . مشکل مهمش تو هر دوتا وبلاگش این بود که هر مطلبی می نوشت آخر یه جوری به عشق و قورباغه ربط پیدا می کرد . حتی شده با سیم رابط . این قضیه همیشه تو کامنت ها هم مورد سوال بود . یه جورایی اصلا کلمات عشق و قورباغه شده بودن کلمات کلیدی وبلاگش باور ندارید تو گوگل سرچ کنید . از اون ور معشوقه پسرک هم یه وبلاگ داشت تو پرشین بلاگ که یکی دو ماهی یه بار آپ می شد و برای هر پستش سیصد چارصد تا نظر می نوشتن . پسرک در برابر عشقش هیچ بود واسه همین هیچ وقت جرات نمی کرد به وبلاگ عشقش نزدیک بشه و فقط فید اونو مطالعه می کرد و بعد مثل همیشه کلشو می کرد زیر لحاف و … . شبا خواب می دید داره تو وبلاگ معشوقه اش کامنت می ذاره و این شده بود آرزوی پسرک . بلاخره یه روزی رسید که پسرک تصمیم گرفت عشق شو ابراز کنه ، رفت کت و شلوارشو پوشید و موهاشو آلاگارسنی کرد و دکمه پاور کامپیوتر رو با بسم الله بسم الله گفتن فشار داد و به اینترنت کانکت شد . آدرس رو که وارد کرد متوجه شد وبلاگ عشقش تو فایر فاکس بهم ریخته نشون می ده . نتیجه این شد که فهمید فایرفاکس آشغاله و اونو آنیستال کرد و اینترنت اکسپلور رو با افتخار باز کرد . وبلاگش خیلی سنگین بود و بعد یه ربع صفحه کامل لود شد . خیلی آروم روی لینک کامنت مطلب آخر کلیک کرد . خوب می دونست که نفر دویست و بیست و دومیه که برای این مطلب کامنت می ذاره . وقتی کامنت های بقیه رو خوند تازه متوجه شد چقدر رقیب داره ولی سعی کرد دلسرد نشه ، متن بلندبالایی رو که در رسای عشقش نوشته بود رو از توی ورد کپی کرد و دکمه ی ارسال نظر رو زد و وقتی با پیام بعد از تایید نظر شما نمایش داده می شود روبرو شد متوجه شد نفر دویست بیست و دوم هم نبوده . از عجیب ترین قسمت های وبلاگ لینک فلیکر بود که پر بود از عکسای عشق ابدی پسرک . پسرک که از اومدن به وبلاگ سرخورده شده بود تنها منبع آرامششو اون لینک فلیکر دید و تمام عکساشو همون شب دانلود کرد . چند وقتی بود دیگه به وبلاگ عشقش سر نمی زد و اینترنت هم نمی رفت . فقط هر شب عکسای عشقشو تماشا می کرد و شب به شب کلشو می کرد زیر لحاف و … . پسرک که متوجه شده بود هیچ جوره نمی تونه به عشقش برسه تصمیم گرفت مثل یه عاشق واقعی تا آخر عمر با عکس های اون تنها بمونه . دیگه پیکسل به پیکسل عکسها رو هم از بر شده بود و حالا داشت به برداشت های تازه ای از عکس ها می رسید . اوایل اگه با عکسی حال نمی کرد سریع پاکش می کرد ولی بعد از این که تصمیم گرفت همه عکساشو داشته باشه تازه داشت می فهمید چرا تو تمام نوشته هاش ناخود آگاه به قورباغه اشاره می کرده . بله دوشیزه خانم صاحب قلب پسرک تو بعضی عکس ها بد شبیه قورباغه بود و این تو بعضی از عکس ها و فقط با دقتی که پسرک داشت مشخص می شد . پسرک سوراخ دعا رو پیدا کرده بود . تازه فهمید چرا انقده نا خود آگاه کلمه قورباقه رو تو وبلاگش استفاده می کنه و شروع کرد حالت های قورباغه ای عکس های دوشیزه خانم رو پیدا کردن و درست کردن کلکسیون عکس های قورباغه ای . به خودش گفت اینجوری یواش یواش این عشق از بین می ره . چند وقتی گذشت و دید نخیر انگار نه انگار . ولی چون این آخرین راه رهایی پسرک بود خودشو زد به اون راه و گفت اه من اسکل عاشق عجب قورباغه ای شده بودم ها . راه نسبتا خوبی بود و یواش یواش هورمون های عشقیش فروکش کرد و زندگی دوباره شیرین شد . سالها بعد وقتی پسر پسرک عاشق شد ، پسرک سعی کرد به پسرش بفهمونه که دختر مورد علاقه اش مثل یه علف هرزه ولی پسر حرفی زد که پسرک رو دیونه کرد . خب آخه حق داشت علف باید به دهن بزی شیرین بیاد .

Advertisements

6 پاسخ to "عشق قورباغه ای"

با درود فراوان
من اومدم از شما تشكر كنم كه به خواهش من توجه كردين و اهميت دادين و گفتين كه براي اين موضوع ها هم مي نويسين و رشته تان همينه. من خيلي خوش حال بودم كه اگر شما بنويسين من خيلي چيزها مي تونم ياد بگيرم.ولي وقتي اين پست تان را خوندم خيلي ناراحت شدم . چرا درباره ي من اين جوري نوشتين
و اين جوري فكر مي كنين ؟؟ مگه من چي كار كرده ام ؟؟

مدیر : رامن جان ، پسر خوب چرا فکر می کنی این مطلب درباره ی تو بوده ؟ من به شما گفتم دو سه هفته ی دیگه اون مطلب رو می نویسم چون تا اول اسفند درگیر کنکور کارشناسی ارشد هستم . واقعا چطور فکر کردی این مطلب درباره ی شماست . ؟

بعد میام مفصل با هم حرف میزنیم. فعلا باید برم.

چرا بچه مردم رو میزنی؟!!

مدیر : شبستان جان خوش اومدی . بابا این داستان خیلی باشه خودزنیه . من اصلا زورم نمی رسه کسی رو بزنم . سوء تفاهم بود

ما هم چون شبستان حس کردیم قصد تعرض و کتک کاری داشتی!!!!!!!

مدیر : یا شیخ امیدم به شفاعتتان بود شما دیگر چرا اینگونه فکر می می کنی ؟

بسیار زیبا بود مدیر عزیز، رامن عزیز شما به دل نگیرید، اصلا نگران نباشی همه چیز درست میشه توکل کنید به خدا.

مدیر : آقای اند لس لاو شما یه چیزی به این رامن جان بفرمایید . کجای این داستان به ایشان ربط دارد من هم که آن را نوشته ام نفهمیدم

خوندم. جالبی بود.
مدیر : لطف داری ولی حالا که دارم می خونمش می بینم زیادم جالب نبوده

حالا حال می‌داد بعد از ماه‌ها یا شاید سال‌ها کانکت شه ببینه دختره جواب داده و باهاش یه قرار آنلاین هم گذاشته! بعد توی ایمیل بعدی ازش گلایه کرده و باهاش خداحافظی کرده! آی می‌سوختا!! 😀
اگه آموزنده می‌شد که خیلی باحال بود! 😉
ولی صرفاً طرح این موضوع، به تنهایی کار خوبی بود.

مدیر : به به آقا پدرام ، چه عجب از این ورا ؟ نظرت باحال بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

مدير

داني از زندگي چه مي خواهم ؟ من تو باشم...تو...پاي تا سر تو . زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو ... بار ديگر تو

آبونه شوید

صفحه‌ها

بيشترين كليك شده ها

  • هیچکدام

بينندگان

  • 22,223 نفر
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: