مدير

Archive for the ‘درد و دل ها’ Category

خب هر چیزی یه جایی تموم می شه . وبلاگ مدیر هم حداقل تو این آدرس دیگه به آخر کار خودش رسیده و از این به بعد نوشته های مدیر رو می تونید تو این آدرس پیدا کنید .

http://www.rostaniha.com

دو سال پیش همین موقع ها بود که اولین وبلاگم رو تو بلاگفا راه انداختم . سال پیش هم دقیقا همین موقع ها بود که نوشتن توی وردپرس رو شروع کردم . هر سال یه وبلاگ که هر کدوم هم در جای خودش و به اندازه خودش مفید بود . تو این یک سال که تو جمع دوستان وردپرسی بودم خیلی چیزها یاد گرفتم و امیدوارم که هرچند کوچک و مختصر شما هم چیزی از من یاد گرفته باشید و همون قدر که من از دوستی با شما لذت بردم شما هم از دوستی با من لذت برده باشید . از این به بعد منتظر حضورتون تو وبلاگ جدیدم هستم . چند موضوع مرتبط هم هست که اگه بخوام اینجا در موردشون بنویسم طولانی می شه . پس اینجا فقط بهشون اشاره می کنم و بعدا جدا جدا دربارشون می نویسم :

یک ) دلایل رفتن از وردپرس و نوشتن تحت دامنه شخصی .

دو ) رستنی ها چطور وبلاگیه و اهدافش چیه .

سه ) چرا وبلاگ می نویسم .

نکته : من تمام دوستانی رو که تو وبلاگ مدیر لینک کرده بودم به وبلاگ جدید منتقل کردم مهربانی کنید شما هم لینک ما رو تغییر بدید .

تو وبلاگ جدیدم منتظرتون هستم .

Advertisements

برای بغض فرو خفته ی شهرم*

برای جوانان سوخته اش

برای خیابان های الکی شلوغش

برای پسران نا امیدش

برای دختران دلزده اش

برای تمام نداشته هایشان

برای تمام آرزوهایشان

برای تک تک قدم های عزیزشان در خیابان های تکرار

برای سردرگمی های مصیبت بار

گریه کردم .

 

* ملایر

پ.ن : از مسافرت برگشتم .

ب ه بهار که نزدیک می شوی انگار ساعتی درون قلبت به ثانیه شماری می افتد . کارهای زیادی را باید به سرانجام برسانی . تقویم را بیشتر نگاه می کنی و همین هاست که لحظه به لحظه تو را با خود به سال نو می برد . نوشتن بهاریه به عنوان پست آخر سال کهنه کمی سخت است بخصوص اگر کسی هم اصراری بر نوشتن ات نداشته باشد . هر چند دوستانی داری که همیشه زحمت خواندن نوشته هایت را می کشند و مهربانانه جوابت را می دهند . این طور نوشته ها بیشتر نوشته هایی شخصی است که شاید به درد هیچکس نخورد اما ننوشتنش هم کم لطفی است به بهار و سال نو ، که این ها نوشته هایی بسیار نامکرر است ، هرچند تکرار مکررات است .

طبق عادت هرساله ابتدا نگاهی به سالی که گذشت می اندازم ، کارهایی که قرار بود انجام شود و کارهایی که انجام شد . سپس قول و قرار هایی برای سال آینده . قول هایی آنقدر مردانه که همه را همین جا خواهم نوشت .

از اینجا به بعد کمی شخصیه شاید زیاد براتون جالب نباشه .

شاید کمی با خوشبینی بتوانم بگویم سال 86 سال خوبی برای من بود . از کارهای مثبتی که در این سال انجام دادم : روی آوردن دوباره به شعر و ترانه و دست به قلم شدن بعد از سه سال ، امتحان کردن و شروع یادگرفتن ویلن ( هرچند که فرصت تمرین زیادی نداشتم ) ، خواندن و آشنا شدن با چندین کتاب خوب از جمله : مائده های زمینی ، پدر مادر ما متهمیم ، سینوهه پزشک مخصوص فرعون ، کد داوینچی ، قلعه حیوانات ، شازده کوچولو ، عطر سنبل عطر کاج ، مسئولیت شیعه بودن ، بابای دارا بابای ندار و … . ، فرستادن یک غزل و یک داستان کوتاه به دو جشنواره مختلف که غزلی که برای مرحوم امین پور گفته بودم مورد پسند قرار گرفت و لذت چاپ شدن شعرم را به من هدیه داد . کوچ از وبلاگم در بلاگفا و آمدن به وردپرس در ابتدای سال گذشته که بسیار هم مفید بود و باعث آشنا شدن من با دوستان خوبی شد و انتشار چند مطلب وبلاگم در خبرگذاری ایسنا . گذراندن دو ترم دیگر از دانشگاه و رسیدن به ترم آخر ، انتخاب موضوع پروژه ام که مطابق میل خودم در مورد فناوری اطلاعات شد و آخرین کار مثبتی هم که کردم همین دیروز یه سایت ثبت کردم که در آینده در موردش کامل توضیح می دهم .

از این جا به بعد رو مهاوره می نویسم .

خیلی از کارهای منفی ای که در سال 86 انجام دادم مربوط میشه به قول هایی که به خودم دادم و انجامشون ندادم و مطمئنا جز برنامه های امسالمه پس یه راست می رم سراغ برنامه های امسالم :

اول اینکه خودمو برای کنکور ارشد آماده کنم ، چون امسال باید حتما قبول شم . دوم اینکه زبانم رو تقویت کنم که بسیار جای خجالت برای مدیر آینده مملکت که زبان بلد نباشه . سوم اینکه ورزش کنم ، شده برم تو همین پارک لاله بدوم هم این کار رو باید حتما انجام بدم . چهارم تمرین ویلن رو زیاد کنم بلکم به یه جایی برسم . پنجم اینکه یه کارای راحتی هست که ارزش زیادی داره ( مثلا سوت بلبلی زدن ) چند تا از این کارا رو هم باید یاد بگیرم . ششم تموم کردن یه داستان و چند تا شعر نیمه تمومه . هفتم رسیدگی به همون سایتیه که بالا گفتم تازه ثبتش کردم و همچنین سر و سامون دادن اینجا .

خلاصه امیدوارم سال دیگه اگه چشمم به این مطلب افتاد به خودم نخندم ، به کارایی که می خواستم انجام بدم و نشده .

 عیدتون مبارک

اینروزها بعد از هر سلام حالم را می پرسی و هیچ فکر نمی کنی که شاید …

دروغ بگویم .

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش         که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش *

* حضرت حافظ

می فروشندت دسته دسته ، کیلویی و ما باید در سینما مادر زن سلام نگاه کنیم . فردا مجرم می شوم . فردا من هم چشمانم را می بندم . فردا سی دی فروشان انقلاب انتظارم را می کشند . ببخش سنتوری . ببخش آقای تهیه کننده ، ببخش استاد ، ببخش سینما ، ببخش فرهنگ . من بجای همه می گویم ببخشید . اما چه کنیم ؟

دلتنگت شده بودم ، قلم و كاغذي برداشتم ، كمي فكر كردم و ترانه اي متولد شد اما نگران نباش اين جا نمي نويسمش ، راستش را بخواهي حسابي اهلي شده ام .

آيت الله طباطبايي : عمري گذشت در غم هجران روي دوست .

باد سرد به صورتم می خورد ، تو همین طور که گاز بیشتری به موتورت می دهی جک تعریف می کنی ، خنده ام می گیرد . لب های خشک ام تحمل نمی کنند و خون فواره می زند . لنگ را پرت می کنی روی صورتم تا خون را پاک کنم . لنگ را گوله می کنم و روی لب هایم فشار می دهم . تا خون بند بیاید از بوی بنزین مست می شوم . تا فرح زاد راهی نمانده حرف ها می ماند برای راه برگشت . حرف هایی تکراری اما دوست داشتنی . اصلا همه چیز تکراری است ، از آن چهار سیخ جیگر گرفته تا چای و دو سیب و برای تنوع شاید هم نعنا و در آخر اصرار و انکار تو و من برای کشیدن و نکشیدن . من چایی می خورم تو دو سیب دود می کنی . تو سعید حداد برای من بلوتوث می کنی و من محسن نامجو . تو از رضا خرچنگ و ممد کلان حرف می زنی و من از خانه ترانه و چلچراغ . عجیب داریم با هم تا می کنیم . عجیب داریم با هم برر می خوریم . عجیب داریم با هم روزگار می گذرانیم . شاید هر دو هفته یک بار هم نبینمت ولی احساس برادرانه ای نسبت به تو دارم و همین قدر می دانم که این حس در تو هم کم نیست . اما دروغ چرا همه ی اینها حکایت از تنهایی های ما دارد . حکایت انسان هایی که آنقدر در مفهوم تنهایی غرق شدند که خود تنها شدند و یا خودٍ تنها شدند . و آنقدر زمان گذشت که ما درک نکردیم که دوست داشتن همان چیزی است که بارها آن را به ما تعارف کردند و ما نپذیرفتیم ؛ در ایستگاه های اتوبوس ، در نیمکت های انتهای کلاس ، در میهمانی شب های عید و لابلای تقویم های کهنه و کتاب های هندسه که شاهد عاشقانه ترین رویداد های تاریخند . و حالا هم اگر با این همه تفاوت هنوز باهم هستیم ، <<یاسر �مزه لوی>>اگر پشت همدیگر را گرفته ایم و اگر برای دل مشغولی های همدیگر دلمان شور می زند فقط برای یک چیز است ، فقط برای اینکه در انتهای هر سفر ، در انتهای هر خستگی و دلزدگی از زمین و زمان می توانیم بدون این که چیزی را فراموش کنیم ، ساعت ها با هم تانگو برقصیم .


مدير

داني از زندگي چه مي خواهم ؟ من تو باشم...تو...پاي تا سر تو . زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو ... بار ديگر تو

آبونه شوید

صفحه‌ها

برترين مطالب

بيشترين كليك شده ها

  • هیچکدام

بينندگان

  • 22,225 نفر