مدير

Archive for the ‘شاعرانه’ Category

خب هر چیزی یه جایی تموم می شه . وبلاگ مدیر هم حداقل تو این آدرس دیگه به آخر کار خودش رسیده و از این به بعد نوشته های مدیر رو می تونید تو این آدرس پیدا کنید .

http://www.rostaniha.com

دو سال پیش همین موقع ها بود که اولین وبلاگم رو تو بلاگفا راه انداختم . سال پیش هم دقیقا همین موقع ها بود که نوشتن توی وردپرس رو شروع کردم . هر سال یه وبلاگ که هر کدوم هم در جای خودش و به اندازه خودش مفید بود . تو این یک سال که تو جمع دوستان وردپرسی بودم خیلی چیزها یاد گرفتم و امیدوارم که هرچند کوچک و مختصر شما هم چیزی از من یاد گرفته باشید و همون قدر که من از دوستی با شما لذت بردم شما هم از دوستی با من لذت برده باشید . از این به بعد منتظر حضورتون تو وبلاگ جدیدم هستم . چند موضوع مرتبط هم هست که اگه بخوام اینجا در موردشون بنویسم طولانی می شه . پس اینجا فقط بهشون اشاره می کنم و بعدا جدا جدا دربارشون می نویسم :

یک ) دلایل رفتن از وردپرس و نوشتن تحت دامنه شخصی .

دو ) رستنی ها چطور وبلاگیه و اهدافش چیه .

سه ) چرا وبلاگ می نویسم .

نکته : من تمام دوستانی رو که تو وبلاگ مدیر لینک کرده بودم به وبلاگ جدید منتقل کردم مهربانی کنید شما هم لینک ما رو تغییر بدید .

تو وبلاگ جدیدم منتظرتون هستم .

Advertisements

بيا كودك شويم …

مثل تمام آن روزهاي خواب و خرگوش .

مثل روزهايي كه واژه زيستن بي معني تر از آن بود كه فكر ما را مشغول خودش كند .

و ما بدون ترس همه ظهر هاي گرم تابستان را روي لبه پشت بام مي دويديم

و مرگ احمق تر از آن بود كه ما را دنبال كند .

بيا كودك شويم …

خوب نگاه كن ، ما هنوز محتاجيم به نقاشي هاي كودكي مان كه ساده مي كرد زندگي را در يك مربع كج و كله كه نامش خانه بود

و دو خط موازي آبي كه رودخانه را به خانه ما مي آورد

ساده مثل لامپ خانه ي نقاشي مان كه هيچ احتياجي به سيمكشي نداشت و مداد زرد براي هميشه نوراني مي كرد در بي خيالي قبض هاي برق هميشه .

بيا كودك شويم و همه ي مردم دنيا را كودك ببينيم  

آنقدر كودك و پاك كه در خانه نقاشي مان را هميشه باز بگذاريم

مثل آن روزها كه رفتند و هيچ فكر نكردند

كه ما ديگر شماره ي پاهايمان از چهل گذشته است

و راست مي گفت انگار ، ديگر اميدي به بازگشت نيست .

ديگر نقطه اتصالي نيست . ديگر دستمان به نقاشي نمي رود و اگر هم برود …

ديگر مداد رنگي هاي شش رنگ جواب دنياي پر زرق برق مان را نمي دهد .

دلم براي مداد رنگي هاي شش رنگ بي نهايت تنگ شده است .

دلم براي آن روز ها كه عصر ها دلم نمي گرفت تنگ شده است .

دلم براي آن روزها كه نمي فهميدم خيلي چيز ها را تنگ شده است

و چقدر مي خنديدم به حماقت او كه از من بزرگتر بود و عاشق

چقدر خوب بود كه نمي فهميدم .

چقدر خوب بود آن روزها كه محبوب قلبم فلان فوتباليست محبوب بود و هيچ وقت فكر نمي كردم به صداي زمختش يا صورت آفتاب سوخته اش .

اما ديگر …

نه صورت بدون مو و نه خواندن كتاب هاي ژول ورن مرا به كودكي نخواهد برد .

باور كن ، امتحان كرده ام .

دور است دنياي كودكي ام و من خسته .

دور است روزگاري بي دين و بي گناه .

دور است بوي سيب زميني پخته و صورت آفتاب سوخته .

اما من چه كنم ؟

مني كه از دنياي بي كودك مي ترسم .

مني كه از تمام خطوط منحني رسم شده مي ترسم

گويي شياطيني هستند كه مي خواهند از خطوط راست و شكسته كه …

كه هيچ وقت خاطره ي كودكي شان را فراموش نكرده اند دلبري كنند .

دلم دوباره زمین گیر می شود بی تو

اسیر حلقه زنجیر می شود بی تو

هوای خانه ی من از هوای رویا بود

هوای خانه چه دلگیر می شود بی تو

در این سکوت های بی اشاره و مبهم

سرود من ترانه ی شبگیر می شود بی تو

کتاب شعر تو اینجاست ، اما دوست

کتاب شعر جهان پیر می شود بی تو

تمام حرف من ، ای شاعر همیشه بارانی

نگاه خسته ام از عشق سیر می شود بی تو

زمین که مادر گلهاست هم نمی دانست

چقدر باور من پیر می شود بی تو

گفتی غزل نمی شود این حرف های بی مثال

مغزول من بیا و ببین ، دیر می شود بی تو

<<یاسر حمزه لوی>>

نکته : غزل رو برای مراسم بزرگداشت دکتر قیصر امین پور گفته بودم که مورد لطف دوستان موسسه همشهری قرار گرفت . یادش شاد .


مدير

داني از زندگي چه مي خواهم ؟ من تو باشم...تو...پاي تا سر تو . زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو ... بار ديگر تو

آبونه شوید

صفحه‌ها

برترين مطالب

بيشترين كليك شده ها

  • هیچکدام

بينندگان

  • 22,225 نفر